X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک مادر

شادی ندارد آنکه ندارد به دل غمـــــــی / آن را که نیست عالم غم،نیست عالمی

پنج‌شنبه 21 دی‌ماه سال 1391 ساعت 07:46 ق.ظ

قبول واقعیت

سلام 

دیروز تولد مائده دختر دائیم بود (چهار ساله) 

خیلی شلوغ شده بود منم که طبق معمول باید زود میرفتم بساط جشن و فراهم میکردم 

وقتی داشتیم خونوادگی عکس میگرفتیم و نوبت ما شد محمد بقدری منو محکم بغل کرد که نگو 

حس میکنم میخواست با زبون بچگیش بهم بگه مامان من کنارتم قوی باش  ... 

بعدم یه دعوای حسابی با دختر خاله من کرد بر سر اینکه (مامان من خوشکل تره!!!)

 

خدا رو شکر محمد خیلی فهمیده ست 

شاید باورش سخت باشه اما با سن کمی که داره حتی یه بارم به روم نیاورده   

 

 

 

یه روز عصر من با محمد واسه یه کار بانکی رفتیم  

اونجا من در حال پر کردن فیش بودم که محمد از یه پسر هم سن و سال خودش که با باباش اومده بود پرسید: مامانت کجاست؟  

اون بچه گفت: خونمونه.  

بعد محمد پرسید: بابات کجاست؟ 

اون بچه با آویزون شدن به شلوار باباش گفت: این بابامه... 

بعد اون بچه از محمد پرسید: مامانت کجاست؟ 

محمد چادر منو تو بغلش کرد و گفت: این مامان خودمه! 

بعد پرسید: بابات کجاست؟ 

محمد با فشار دوباره چادرم گفت: این بابامه!!! 

اون بچه هم که خوب طبیعتا نباید می فهمید دوباره گفت: نه میگم بابات کجاست؟ 

محمد هم بدون اتلاف وقت یه چک محکم خوابوند زیر گوش اون بچه و با صدای بلند گفت: میگم این بابامه !!! 

اون طفل معصوم هم شروع به گریه کرد. منم سریع معذرت خواهی کردم و از بانک اومدم بیرون. 

وقتی محمد هنوز شیرخوار بود با خودم می گفتم چطور می خوام به محمد بفهمونم که پدر نداره و همش جوش می زدم که بعد از اینکه بفهمه چیکار می کنه اما انگار محمد بدون اینکه من بگم خیلی خوب فهمیده و خیلی زود با این قضیه کنار اومده...