X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک مادر

شادی ندارد آنکه ندارد به دل غمـــــــی / آن را که نیست عالم غم،نیست عالمی

چهارشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 07:51 ق.ظ

رژیم...

سلام 

دیروز از مهد محمد سفارش داده بودند یه کیک سی در چهل !!! به مناسبت دهه فجر درست کنم 

هنوز معلوم نیست قراره اون همه کیک و کی بخوره(آخه همه بچه ها باید درست کنند!!!) 

خلاصه این دهه فجر برای من شد دهه زجر !!!‌ آخه دیروز وقتی خسته تر از همیشه رفتم خونه و محمد اون برگه رو بهم داد دیگه جونی نداشتم کیک بپزم... 

اما خیلی خوشمزه شده بود ها... 

 ***

دو روز پیش تصمیم گرفتم برم باشگاه 

به مامانم گفتم محمد و روزی دو ساعت می تونی نگه داری 

گفت باشه 

فرداش گفت فلانی گفته چقدر دخترت بی فکره به جای اینکه به فکر بچش باشه بفکر چاقی و لاغریشه!!! 

شایدم واقعا فلانی گفته 

شایدم خودش از زبون فلانی گفته 

شایدم فلانی از زبون مامانم گفته 

شایدم ... 

خلاصه باشگاه ما کنسل شد... 

****

تصمیم گرفتم یه رژیم سخت بگیرم عصرا هم خودم با سی دی تو خونه ورزش کنم هفته یه بارم برم شنا ... (طبق نظریه باشگاه من هشت کیلو اضافه وزن دارم!!! تا عید از شرش خلاص می شم)  

  ***

محمد بعضی وقتها یه کارایی می کنه که منو می ترسونه سختیش اینه که نمیدونم از کنجکاویه یا از ... بدیش اینه که نمی تونم به هیچکس بگم ...   

 

 

 

***

اینم از شرح این روزای من...