X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک مادر

شادی ندارد آنکه ندارد به دل غمـــــــی / آن را که نیست عالم غم،نیست عالمی

دوشنبه 26 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 09:30 ق.ظ

فاطمیه

سلام 

قبل از هر چیز ایام فاطمیه رو به همه دوستای خوبم تسلیت میگم و ازشون التماس دعا دارم... 

 

دیروز به مناسبت فاطمیه دوباره رفتیم روستا... 

البته این بار با خانواده 

بارون خیلی قشنگی می بارید 

هوا پر از مه شده بود توصیفش و با چند تا عکس از گل پسرم نشون می دم...  

 

 

 

 

 

 

 خیلی به هر دوتامون خوش گذشت اما... 

موقع رفتن محمد حسین پیش من نشسته بود و من با هزار تا شکلک و ماشین و هواپیما داشتم بهش غذا میدادم که دختر خواهرم (یک سال از محمد حسین کوچیکتره و به شدت مورد توجه بیش از اندازه پدرشه) اومد پیشش و مدام سر به سر محمد میزاشت و یهو افتاد رو محمد حسین و صورتشو چنگ زد محمد حسین هم یه لگد به شکمش زد که یهو صدای جیغ و داد دامادمون بلند شد و شروع به توهین و فحش به محمد حسین کرد من حسابی عصبانی شدم و گفتم اگه خیلی رو بچت حساسی پیش خودت نگه دار و بهش یاد بده جلو دست و پاشو بگیره تا کتک نخوره اما بازم چشماشو بسته بود به محمد حسین فحش می داد منم دیدم داره خیلی زیاده روی می کنه (چون چند بار پیش اومده بود که همینطور به محمد حسین توهین می کرد و همیشه محمد حسین مقصر شناخته می شد که آخرین بارش دوم عید بود که عیدو به کام هر دومون تلخ کرد و خانوادم هر بار فقط سکوت می کنن و به منم تذکر میدن که هیچی نگو!!!) دیگه طاقت نیاوردم و گفتم هر چی میگی بچه خودته احترام خودتو نگه دار اما بازم کوتاه نیومد و توهین می کرد من خیلی ناراحت شدم و بی اختیار گریه کردم محمد حسین هم وقتی این صحنه رو دید رفت یه گوشه نشست و احساس میکنم از درون متلاشی شد. بعد هم مامانم بهم گفت تو نباید هیچ حرفی می زدی!!! 

منم با گریه گفتم درد من درد پشته اگه محمد حسین پشت داشته باشه اینطور باهاش برخورد نمیشه هر جا هر اتفاقی میفته مقصر همیشگی محمدحسینه... 

نفسم به سختی بالا میومد دست محمد حسین و گرفتم و رفتم زیر بارون به خدا گفتم اگه می بینی و به فکرمون نیستی پس عدالتت کجا رفته؟ و اگه به فکرمونی پس به دادمون برس دیگه خسته شدیم. 

یکی از دلایلی که من کمتر خونه پدر و مادرم میرم به خاطر این رفتارهاست نه اینکه اونها رو در انتخابی که برام داشتند مقصر میدونم عقیده دارم ازدواج ناموفقم یه قسمت بوده و باید اتفاق می یفتاده و هیچ وقت اونها رو سرزنش نکردم اما هیچوقت از ما حمایت نمیشه و همیشه با احترام بیش از حد با دامادهامون و بچه هاشون برخورد میشه شاید میترسند اتفاقی که برای من افتاده دوباره تکرار بشه اما دیگه اجازه نمیدم هیچ کس به من و بچم توهین بکنه هر اتفاقی که بیفته برام مهم نیست... 

 

دست آخر هم من از مامانم معذرت خواستم اما این فقط به خاطر این بود که مادرم ازم دلخور نباشه وگرنه فکر نمی کنم کار اشتباهی انجام داده باشم 

گیج شدم نمیدونم شایدم باید مث همیشه سکوت می کردم 

فقط دعا میکنم هر چه سریعتر این بحران ها تموم بشه