X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک مادر

شادی ندارد آنکه ندارد به دل غمـــــــی / آن را که نیست عالم غم،نیست عالمی

چهارشنبه 28 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 08:08 ق.ظ

مشاوره...

سلام 

 

دیروز بعد از پایان ساعت کاری سریع رفتیم خونه آماده شدیم و به سرعت روانه خونه مادرم شدیم 

آخه به مناسبت فاطمیه مراسم داشت بعد از پایان مراسم چون جلسه مشاوره داشتم محمد حسین خونه مامانم موند... 

 ***

تو جلسه مشاوره که فقط چهل و پنج دقیقه وقت داشتم ، مشاور حدود نیم ساعتش رو درباره اهمیت ازدواج من حرف میزد دیگه کلافم کرده بود چند بار بهش گفتم جدا از بحث ازدواج رفتار من با محمد حسین باید چه طور باشه که کمتر نبود پدرشو احساس کنه اما باز میرفت سراغ اینکه خانم شما باید ازدواج کنید!!! 

خلاصه منم که دیدم وقتم داره تموم میشه  با کمی عصبانیت بهش گفتم اگه موردش پیش بیاد حتما ازدواج میکنم حالا بریم سر بحث اصلیمون... 

و بعد یک ربع درباره چگونگی برخورد صحیح با محمد حسین صحبت کرد ... 

 ***

بعد از مشاوره برای پسری یه اسکوتر خردیم که عکس بن تن روش بود اینقدر ذوق کرد که نگو خیلی خوشحال شده بود با این که پول زیادی بهش نداده بودم (از سی هزار تومان بود تا دویست هزار تومان!! که من سی هزار تومانیشو خریدم! )و به قول خودش از چراغ داراش نخریده بودم اما بازم تشکر کرد و خوشش اومدو بعد هم کلی تو پارک بازی کرد.  تا بعد...