X
تبلیغات
زولا

خاطرات یک مادر

شادی ندارد آنکه ندارد به دل غمـــــــی / آن را که نیست عالم غم،نیست عالمی

پنج‌شنبه 16 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 08:35 ق.ظ

نق های کودکانه...

صبح حدود چهار و نیم بیدار شدی!! 

من در حال خوندن نماز بودم 

انگار از صدای شیر آب بیدار شده بودی 

شایدم بی خواب 

هر چی بود دیگه نخوابیدی 

باهم فوتبال دستی بازی کردیم! 

تا حدود شش یه جورایی خودمون روسرگرم کردیم 

پیاده رفتیم مهد

با کمی نق های کودکانه 

"مامان پاهام خسته شد" 

"مامان چرا ماشین نمی گیری" 

"مامان کی می رسیم"... 

همه رو با خنده جواب دادم 

تا مسیر کوتاه بشه 

رسیدیم مهد 

هیچکس نبود 

حتی مربی ها هم مرخصی بودند 

فقط دو تا کمک مربی بودند 

حس خوبی نداشتم 

تو هم همین طور 

حدود یک ربع ایستادم 

تو محوطه باهات بازی کردم 

تا به این خلوت عادت کنی 

اما موقع رفتم به چادرم چنگ زدی 

گریه کردی 

دلم سوخت اما چاره ای نداشتم 

آروم سرمو ا نداختم پایین 

چادرم از دستت کشیده شد 

اما دلم تو دستات چنگ خورده بود 

اومدم سر کار 

دیدم همکارم مرخصی گرفته 

دلم سوخت 

دوشنبه اصرار کردم به مرخصی 

اما جوابم "به هیچ عنوان اصلا" 

و حالا خیلی راحت مرخصی گرفته  

شاید چون... 

بی خیال من همین طوری میمونم 

واسه یه مرخصی و تحویل گرفتن خودمو ... 

اصلا حالم خوب نیست 

مجبور شدم به خاطر این روز لعنتی 

تو خونه حبس شم 

همه خونوادم رفتند مسافرت 

لعنت به این ...  

  

 

 

شرمنده دیر اومدم 

دیگه دستم به نوشتن نمیره 

دوست دارم یه کاری بکنم 

اما نمیشه 

یه سوال دارم اما میترسم برداشت بدی ازش بشه 

شاید بپرسم شایدم نه 

خدا کنه امروز  زود تموم بشه و برم دنبال پسری...