X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

خاطرات یک مادر

شادی ندارد آنکه ندارد به دل غمـــــــی / آن را که نیست عالم غم،نیست عالمی

شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 11:31 ق.ظ

خسته خواب...

دیشب خسته بودی 

اما بی حوصله 

تمام لگوهاتو ریخته بودی وسط پذیرایی 

من آشپزخونه بودم 

مشغول مرتب کردن و پخت و پز 

و تو هر چند دقیقه صدا میزدی 

"مامان ببین چقدر قشنگ درست کردم..." 

و من تشویق و تمجید و قوربون صدقه... 

غذا آماده شد 

و تو بس که خسته از بازی بودی 

دراز کش غذا خوردی 

بغلت کردم خودم برات مسواک کشیدم 

چشات کامل بسته بود 

اما جالب این بود 

که تا میگفتم برو بخواب 

با چشمای نیمه باز و لرزون 

و اخمی در هم کشیده 

و صدایی بغض دار میگفتی 

"نه نباید بخوابیم!!!" 

و من طبق معمول کوتاه اومدم ...

و در حال خواب آروم گفتی  

"من میخوابم اما تو نخوابی.... 

من زود بیدارمیشم... 

فقط یه کوچولو می خوابم..." 

من بالای سرت نشسته بودم و سرت رو پاهام بود  

آروم به موهات چنگ می زدم و

حرفاتو با اطمینان تایید می کردم 

و تو آروم خوابیدی  

فرشته کوچیک من شبت بخیر