X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک مادر

شادی ندارد آنکه ندارد به دل غمـــــــی / آن را که نیست عالم غم،نیست عالمی

شنبه 15 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 08:32 ق.ظ

سفر یک روزه مشهد

  سلام  

چند وقته خیلی دلم میخواست برم حرم 

تا اینکه بالاخره به سر رسید

جمعه صبح زود با هم رفتیم مشهد

با اتوبوس رفتیم و برگشتیم

تو راه تو خوابیدی آروم رو دستام دراز کشیده بودی

دستام خیلی درد می کرد

اما سعی میکردم کمتر تکون بخورم که تو بیدار نشی

رسیدیم مشهد مستقیم رفتیم حرم

تا عصر حرم بودیم همون جا یه مقدار نون روغنی خوردیم

تو حرم حسابی بازی کردی

رفتیم قسمت ضریح

تو حال خودم بودم که چادرمو کشیدی گفتی

مامان اینجا کجاست ؟

منم با گریه گفتم اینجا خونه امام رضاست ...

گفتی چرا من نمی بینمش ؟

گفتم صداتو میشنوه هر چی میخوای بهش بگو ...

سکوت کردی و فقط ضریح و مردم دورش رو نگاه میکردی

منم داشتم راز و نیاز میکردم فقط چند بار به پاهام زدی گفتی

مامان تورو خدا گریه نکن

اما من دلم خیلی گرفته بود و نتونستم خودمو کنترل کنم

تو حال خودم بودم که یهو داد زدی

امام رضا بهم بابا بده !

من خشکم زد همه برگشتند مارو نگاه کردند

و تو چادرمو کشیدی و گفتی :

پس چرا بهم بابا نداد؟

منم گفتم صبر داشته باش ..

داشتیم می یومدیم بیرون که تو دوباره داد زدی

امام رضا خدافظ

وقتی تو صحن رسیدیم آروم بهت گفتم

مگه من بهت نگفتم که بابات حاج آقا جونه (پدر خودم) ؟!

تو هم خیلی محکم و قاطع گفتی :

منم بهت گفتم اون بابای من نیست اگه بابای منه چرا مث عمو (منظورش شوهر خواهرمه) که پیش ریحانه میخوابه ، نمیاد خونمون بمونه و پیش من بخوابه؟!

من هم گفتم آخه سرش شلوغه باید بره کار کنه

سریع برگشت گفت

نه خیرم همیشه خونه خودشون خوابه!!!

دیگه دیدم زورم بهش نمیرسه کم آوردم و هواسش رو به کبوترا پرت کردم

اومدیم بیرون خودم که اشتها به نهار نداشتم تو هم نون روغنی خورده بودی

فقط یه جا ایستادیم برات شیر موز وکیک خریدم و نوش جان کردی (خسیس یادت باشه به من ندادی!!!)

تو راه برگشت اتوبوس خیلی شلوغ بود مجبور شدم به یه صندلی قناعت کنم

تا اتوبوس حرکت کرد تو خوابیدی

ماشاالله دیگه سنگین شدی دستام خیلی درد گرفته بود

اما

طوری نگهت می داشتم که بهترین خواب رو بکنی

انگار بهت خوش گذشته بود چون حتی وقتی رسیدیم به زور بیدارت کردم   

زیارت قبول پسر گلم