X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک مادر

شادی ندارد آنکه ندارد به دل غمـــــــی / آن را که نیست عالم غم،نیست عالمی

سه‌شنبه 1 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 11:50 ق.ظ

افطاری

سلام

منو ببخشید، تلخ نوشتم ...

یکی از دوستان بهم یادآوری کرد که زندگی رو خیلی سخت گرفتم به هر حال دیگه تکرار نمیشه!!!


دیروز یکی از دوستامو برای افطاری دعوت کردم

محمد حسین کلی باهاش فوتبال بازی کرد (تصور کنید تو یه خونه هفتاد متری فوتبال بازی چه معنایی داره!!!)

یهو دستش رفت زیرش و زد زیر گریه

دوستم هول کرد سریع منو صدا زد

منم که درد بچمو می دونستم آروم از تو آشپزخونه گفتم : پسرم اگه یه بستنی سوتی بخوری دردش خوب میشه؟!

اونم گریش قطع شد و گفت: آره بستنی بخورم خوب میشه!!!

منم یه بستنی براش آوردم و دیگه اصلا اثری از گریه و درد تو محمد حسین پیدا نبود!!!

طفلی دوستم حسابی جا خورده بود و فقط داشت به من و محمد حسین نگاه می کرد...

بعد از خوردن افطار دوستم زود رفت منو محمد هم رفتیم مسجد واسه روضه که البته وقتی رفتیم همه رفته بودند و روضه تموم شده بود!! نماز خوندیم و برای اینکه زیاد ضایع نشیم رفتیم پارک محمد حسین بازی کرد و برگشتیم به خونمون...