X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک مادر

شادی ندارد آنکه ندارد به دل غمـــــــی / آن را که نیست عالم غم،نیست عالمی

چهارشنبه 2 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 09:50 ق.ظ

مهمون پسری

سلام

دیشب افطار خونه مادر شوهر خواهرم بودیم

بعد از تموم شدن مهمونی و دعای توسل با پسری خواستیم برگردیم خونه

که دیدم دست دختر خالشو گرفته و داره پشت سرم میاد

نگاهش کردم و گفتم: کجا؟

گفت: نرجس خیلی دوست داره بیاد خونه ما!!!

طفلی نرجس فقط سکوت کرد.

خلاصه با کسب اجازه از بابای نرجس ما حرکت کردیم.

بعد تو راه نرجس تو گوشم گفت: خاله خودش اسرار داشت من بیام!!

وقتی رسیدیم خونه تا یک شب هر دوتاشون نزاشتند یه فیلم نگاه کنم

اینقدر سر و صدا کردند که فکر کنم همسایه پایینی حسابی شاکی شده باشه

خلاصه به زور دعوا و سر و صدا بردمشون تو اتاق خواب

محمد حسین: من میخوام پیش نرجس بخوابم.

من: نه نمی شه.

محمد حسین : آخه نرجس مامانش نیست من پیشش بخوابم تنها نباشه؟!

من: نرجس بزرگ شده دیگه نمی ترسه

محمد حسین:یعنی من بچم؟!

من: نه ولی نرجس داره مدرسه می ره

محمد حسین: خوب منم مهد میرم

من: هر وقت مدرسه رفتی اونوقت جدا می خوابی

محمد حسین: من دو بار با نرجس مدرسه رفتم (برای کارای ثبت نام نرجس!!!)

من: پسرم بخواب دیر وقته!!!

محمد حسین: جوابمو بده تا بخوابم

من: عزیزم فردا صبح جوابتو میدم . شب بخیر

محمد حسین:عجب گیری کردم از دست این مامان

و بعد از چند دقیقه : شب بخیر مامان


همیشه تو سوال جواباش کم میارم

تا بعد...