X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک مادر

شادی ندارد آنکه ندارد به دل غمـــــــی / آن را که نیست عالم غم،نیست عالمی

شنبه 12 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 08:54 ق.ظ

بهونه گیری

سلام

شب جمعه ای مامانم زنگ زد که داریم میریم روستا ، اگه میخوای دنبال شما هم بیایم

منم دیدم محمد حسین از صبح خونه تنهاست گفتم یه حال و هوایی عوض کنه

واسه همین قبول کردم

رسیدیم روستا با محمد حسین و داداشم رفتیم شبیه

بعد برگشتیم خونه و سفره افطار و پهن کردیم

اما محمد از بدو ورودش به خونه داد میزد که هیچکس حرف نزنه

و چون خاله هام ودایی هام و همه خونوادم بودند و خیلی شلوغ بود این درخواست محمد حسین کاملا غیر ممکن بود

سعی کردم هواسشو پرت کنم اما فایده ای نداشت

بلند داد میزد که ساکت باشید

تو همین لحظه دختر داییم که پنج سالش بود به محمد حسین گفت پیشت بشینم

محمد هم که در حال داد زدن بود بهش بلند گفت : "نه!"

داییم هم با صدای بلند و عصبانی سر محمد حسین داد زد که :"سر بچه من داد نزن"

تو این بین همهمه ای که "من محمد حسین رو دیونه کردم!!!" دیگه طاقتمو سر برده بود

من که دیگه تحمل اون جو سنگین و نداشتم بدون اینکه افطار کنم محمد حسین و بغل گرفتم و بردمش بیرون

اومدم طبقه پایین تو حیاط و چون دیدم بهونه گیری می کنه احساس می کردم خوابش میاد

آروم سرشو گذاشتم رو شونه هام و راهش بردم تا بخوابه

حدود نیم ساعتی راهش بردم و مث گهواره تکونش دادم تا اینکه چشماش سنگین شد و خوابید

ترسیدم برم بالا و دوباره از سر و صدا بیدار بشه

همون گوشه حیاط روی خاکا نشستم

فقط به آسمون نگاه کردم

هیچی نخواستم فقط نگاه کردم یه نگاه غمگین و تنها ...


***


یکی از دوستان ازم خواسته بود که چرا فقط از محمد حسین می نویسی

چرا از خودت نمیگی

من خیلی وقته که مردم، خیلی وقته که نیستم اصلا گم شدم...

جالب اینه که هیچکس، هیچکس دنبالم نگشت

بااینکه همه نشونیمو داشتند!!!

حالا دیگه چه فایده ای داره از کسی که پنج ساله پیش گم شده و نیست ، نوشت؟!