خاطرات یک مادر

شادی ندارد آنکه ندارد به دل غمـــــــی / آن را که نیست عالم غم،نیست عالمی

چهارشنبه 16 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 09:06 ق.ظ

ناباوری!!!!

سلام

دیروز عصر استادم زنگ زد و گفت:"که هنوز کارشناسی ارشد رشته کامپیوتر نیومده!!!"

من که خشکم زده بود گفتم :"قرار بوده که یک سال پیش بیاد؟!"

و استادم گفت :"هنوز تصویب نشده..."

دیگه بقیشو نفهمیدم چی گفت

خیلی ناراحت شدم ، رفتن به شهر دیگه برام خیلی سخته یا باید بگم محاله

به نظر خودم تنها گزینه ای که روحیمو اساسی عوض می کنه همین دانشگاه بود

باید یه راه و گزینه دیگه پیدا کنم


دیروز افطار قرار بود بریم روستا

اما ظهر مامان زنگ زد سر کار و گفت :"اگه ناراحت نمیشی فقط آقایون و من بریم چون یکی از ماشین ها خرابه "

منم گفتم:"چرا ناراحت بشم؟ به سلامت"

مامانمم گفت:"افطار برو خونه خواهرت اونا هم شوهراشون نیستند تنها نباشی"


خلاصه حدود ساعت سه بود که خواستم برم خونه دیدم خواهرم تماس گرفت :"سلام مریم جان شب افطار جایی دعوت نیستی؟"

منم که ذوق کردم که میخواد منو دعوت کنه سریع گفتم:"نه جایی نیستم عزیزم"

خواهرمم گفت:"پس ما شب میایم جای شما!!!"

منم در کمال ناباوری گفتم "باشه منتظرم..."

نمیدونم چرا امروز به هر چی فکر کردم برعکس شد اون از دانشگاه اینم از افطاری!!!

خلاصه رفتم خونه و رمق غذا درست کردن نداشتم خواهری دیگه هم زنگ زد که "واسه افطار بریم پارک سلامت "

منم تصمیم گفتم غذا از بیرون بخرم

نزدیک اذان بود که اومدند با همدیگه رفتیم من پیتزا و نوشابه خریدم بعدم رفتیم پارک

محمد حسین با دختر خالش حسابی بازی کردن کلی هم خرج کردن (واسه رفتن به قصر بادی!!)

من و سه تا خواهرم و زن داداشم افطار کردیم وبعد هم من کلی آجیل برده بودم و به فیض رسیدیم!

تا نصف شب پارک بودیم

آخه خواهرم میگفت دوست ندارم مردا فکر کنند حالا که نیستند ما باید تو خونه بشینیم چشم به راه اونا!؟

آخرشم چشم به راه موندن آخه مردا و مامانم خیلی دیرتر اومدند!!!


شب خوبی بود خوش گذشت

اینم دو تا عکس از جشن میانی سال پیش محمد حسین(زمانی که کچل خان بود):