X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک مادر

شادی ندارد آنکه ندارد به دل غمـــــــی / آن را که نیست عالم غم،نیست عالمی

یکشنبه 20 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 07:43 ق.ظ

عید فطر...

سلام دوستان خوبم

***عیدتااااااااااااااااااااااااااااان مبااااااااااااااااااااااااااااااارک***


پنجشنبه عصر رفتم واسه پسری یه فرقون و یه کامیون کوچیک خریدم

عصر هم حرکت کردیم به سمت روستا

خوب بود، خوش گذشت

اما یه چیزی بین خودمون بمونه

نمیدونم چرا هر چی سعی میکنم از درون شاد باشم نمیشه

وقتی همه رو می بینم که...

انگار حتی حسود هم شدم

نه اینکه چشم دیدن نداشته باشم

خودم یه وقتایی دلتنگ نداشته هام می شم... بیخیال!!

چند تا عکس از تفریح محمد حسین گذاشتم








حالا که دانشگاه فعلا کنسل شد دیروز عصر یه فکر دیگه ای به سرم زد

همون طورکه تو خاطرات قبلی نوشتم من سال سوم دبیرستان ازدواج کردم

یعنی هنوز به جوانی نرسیدم!

فکر کردم وقتی نوجوان بودم چه آرزوهایی داشتم

و بهتره الان به اونا بپردازم


راستش من خیلی به طراحی صورت و نقاشی روی بوم علاقه داشتم

ولی مامانم اجازه نداد که رشته گرافیک برم میگفت نقاشی هم شد رشته؟!

به موسیقی هم خیلی علاقه داشتم

ولی حتی جرات اجازه گرفتن هم نداشتم آخه من تو یه خانواده فوق مذهبی زندگی می کردم...

امروز عصر اگه حالا و حوصلش باشه میخوام برم ببینم اوضاع این دو تا کلاس چه طوریه

اگه سه روز تو هفته باشه خوبه هم خسته نمیشم هم سرگرم آرزوهای نوجوانی...

یه شرط دیگه که این کلاسایی که میخوام برم باید داشته باشه اینه که هم من و هم محمد حسین رو ثبت نام کنند!!

یعنی در یک ساعت دو رده سنی رو جوابگو باشند

نمیدونم شدنیه یا نه اما خودش یه فکر دیگه شاید بشه یه کاریش کرد...

تا بعد...