X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

خاطرات یک مادر

شادی ندارد آنکه ندارد به دل غمـــــــی / آن را که نیست عالم غم،نیست عالمی

دوشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 11:44 ق.ظ

حال این روزهای محمد حسین

سلام


دیروز رفتم خونه مادرم

با خواهرم داشتیم عکس های دوران کودکی رو تماشا می کردیم

که یهو دیدم محمد حسین داره یک عکس و پاره میکنه

من مث جن زده ها گفتم : چرا اینطوری می کنی؟

محمد حسین خیلی خونسرد و آروم: خوبش شد !

من: کی خوبش شد؟!

محمد حسین: تا دفعه دیگه نره بغل مامان من!

بعد متوجه شدیم تنها عکس نوزادی خواهرم که تو بغل من بوده رو پاره کرده!!!

من مونده بودم بخندم یا ناراحت باشم

خواهرم میخواست گریش بگیره اما وقتی محمد حسین دفاعیات خودش رو مطرح کرد دیگه چیزی نگفت...

کلا خونه کسی که میریم کسی حق نزدیکی به منو نداره.


***


شب مشغول تماشای فیلم یانگوم بودیم

من به خواهرم گفتم من این فیلم رو خیلی دوست دارم

محمد حسین که رو پاهای من نشسته بود محکم زد به پاهام

من: چرا اینطوری می کنی؟

محمد حسین: باید فقط منو دوست داشته باشی!!!

کلا اوضاعی داریم ما با این پسری...