X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک مادر

شادی ندارد آنکه ندارد به دل غمـــــــی / آن را که نیست عالم غم،نیست عالمی

یکشنبه 17 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 08:34 ق.ظ

پیش یک...

سلام 

با توجه به اینکه امسال محمد حسین از کلاس نوباوه به کلاس پیش یک میره 

من خیلی ذوق کردم 

و خوشحال از اینکه بالاخره پسرم داره بزرگ میشه 

و باید به فکر آزمایشات ، آماده کردن مدارک ، خرید لوازم ، تهیه دفتر نقاشی مناسب ، کاردستی های قشنگ و خلاصه هر کاری که لازمه باشم  

دیروز یه دفتر نقاشی خریدم و شروع کردم به کشیدن نقاشی های کوچیک در سمت چپ بالای هر برگه تا وقتی پسرم رفت مهد اونارو رنگ آمیزی کنه و لذت ببره  ...

  

 

دیشب رفتیم خونه مادرم 

از راه برگشت داداشم ما رو رسوند 

تو را من فقط یک جمله گفتم :"داداشم  یه مقدار احتیاط کن"  

دیگه محمد حسین شروع کرد به تعریف کردن فلسفه خورشید و ماه و خدا : 

"هر کسی باید فقط با پسر خودش حرف بزنه ...خورشید اگه دربیاد خدا ازت ناراحت میشه و ماه هم دیگه قهر میکنه نمیاد... تو باید بگی خدایا منو ببخش که به دایی محمد حسین گفتم داداشم! ...وگرنه فردا خورشید دیگه دوستت نداره..." 

خلاصه اینکه کل کهکشان و هستی رو به هم دوخت که من یک کلمه گفتم داداشم!!! 

تا وقتی رسیدیم خونه یه بند حرف میزد و یه ثانیه آروم نگرفت 

البته یه مقداری هم احتیاط میکرد چون به هر حال دایی محمد حسین داشت این حرفارو گوش میکرد  

  

اما وقتی رسیدیم خونه دوباره شروع کرد : 

"خودشون بچه بیارند... چرا تو بهش گفتی داداشم ....یعنی منو دوست نداری ...مربیم گفته هر کسی باید داداش خودش باشه... اصلا چرا بچه نمیارند اصلا برن یه بچه بخرند" 

دیگه مغزم داشت هنگ میکرد  آخه هیچ حرفش به هم مربوط نبود تمام تلاشش این بود که من نباید داداشم و دوست داشته باشم و فقط باید اونو دوست داشته باشم، سریع مسواک زدم رفتم تو تخت خواب و اون تمام مدت یه ریز صحبت میکرد حتی با وجودی که من معذرت خواهی میکردم ولی ول کن نبود 

و بعد من خودمو به خواب زدم تا تمومش کنه،  اونم که دید من خوابیدم محکم بغلم کرد و دست منو گذاشت دور کمرش خوابید...