X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک مادر

شادی ندارد آنکه ندارد به دل غمـــــــی / آن را که نیست عالم غم،نیست عالمی

شنبه 4 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 10:09 ب.ظ

بی لیاقتی

سلام 

امروز جزء سخت ترین روزهای زندگیم بود 

صبح زود طبق معمول بیدار شدم محمد خواب بود 

یکم بی حال بود گفتم شاید شب خوب نخوابیده ، و خوابش میاد

آخه دیشب تا صبح تو خواب حرف میزد  

آروم تو پتو پیچیدمش و بغلش کردم و بردمش مهد 

حدود ساعت یازده بود که از مهد تماس گرفتند 

"خانم... شرمنده مزاحم میشیم اما حال محمد حسین اصلا خوب نیست و ..." 

بقیشو نفهمیدم فقط گفتم "الان خودمو میرسونم" 

بدون هیچ توضیحی سر کارمو ترک کردم و رفتم دنبال محمد حسین 

وقتی رفتم مهد دیدم محمد حسین تو دفتر روی زمین نشسته تا منو دید از ذوق دیدن من  

شروع به گریه کردن کرد میخواست خودشو به من برسونه اما  

جون نداشت و افتاد زمین و چهار دستو پاخودشو به من رسوند  

دلم آتیش گرفت 

صورتش گر گرفته بود چشماش سرخ شده بود بدنش تب داشت به سرش چسبیده بود و میگفت حرف نزنید!!! 

از مهداومدم بیرون که از سر کار تماس گرفتند: 

"معلوم هست کجا رفتی؟ کلی کار روسرمون ریخته؟ ..." 

دیگه نزاشتم بقیه حرفشو بزنه و گفتم:"دارم میام!" 

با محمد سریع رفتم خونه 

دو قاشق شربت دادم که هم سر دردش خوب بشه هم یه خوابی بکنه تا کار من تموم بشه 

بعد پتو برداشتم و رفتم سر کار 

محمد رو خوابوندمش بس که بی حال بود تا سرش رسید به زمین از حال رفت 

با چه بدبختی تا آخر ساعت کاری موندم بعد سریع محمد حسین و بردم کلنیک  

دکتر گفت:"متاسفانه پسر شما  آنفولانزا گرفته ..." 

حال بدی داشتم 

بچم داشت رو دستم می سوخت 

بعد دو تا سرم داد آروم دستاشو گرفته بودم تا سرم بزنه  

بقدری بی حال بود که نای گریه کردن نداشت 

بعدش یه تاکسی گرفتیم اومدم سر کوچه براش میوه و آبمیوه و ... خریدم و اومدیم خونه 

بهش آبمیوه دادم خورد بعد یکم آروم شم منم براش غذا درست کردم غذا شو خورد اما بعد از چند دقیقه .... 

بچم رنگ برو نداشت 

لباساشو عوض کردم داروهاشو خورد و خوابید... 

میدونم فردا بهم مرخصی نمیدن دلم میخواد داد بزنم 

اصلا طاقت مریضی محمد حسین رو ندارم 

 

یه خبر بد 

یه خبر خیلی بد 

------- من دیگه کربلا نمیرم --------

امروز وقتی شندیدم محمد آنفلونزا داره زنگ زدم به مامانم و گفتم من نمیام  

یا یه جایگزین پیدا کنید یا پول بلیطم و میدم  

آخه مامان و بابام و وخواهر کوچیکم هم میخوان بیان 

یکی از خواهرام حاملست و نمیتونه مریض داری کنه 

یکی دیگه از خواهرام هم یه دختر بچه داره که اونم از ترس اینکه بچش مریض بشه نمیتونه نگهش داره 

داداشمم که مدام سر کاره 

 و خلاصه هیچکس نیست که محمد حسین و نگه داره 

می دونم اگه برمم کربلا دلم خونه 

آخه پس فردا باید عازم بشیم 

من هرچی با خودم کلنجار رفتم دیدم نمی تونم حالا مریض نبوده یه چیزی الان دیگه با این حالش اصلا نمیتونم برم 

خلاصه اینکه امام حسین مارو لایق ندونست تموم...