X
تبلیغات
زولا

خاطرات یک مادر

شادی ندارد آنکه ندارد به دل غمـــــــی / آن را که نیست عالم غم،نیست عالمی

چهارشنبه 8 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 08:05 ق.ظ

تنهایی

سلام 

دوشنبه شب مامان و بابام به همراه خواهرم و خان دایی اینا و آقابزرگ اینا عازم کربلا شدند 

اون شب تا یازده شب ترمینال بودیم من از سر شب گریم بند نمیومد 

یه ریز گریه می کردم و اشکامو پنهون می کردم  

موقع رفتن روم نشد به هیچکس چیزی بگم 

فقط آروم زیر گوش زن داییم که مث خواهرم حساب می شه گفتم 

واسه محمد حسین خیلی دعا کن خیلی بهونه بابا داشتن میگیره 

دیشب حسابی دلم گرفته بود 

شاید کم می رفتم خونه مامانم 

اما همین که حس می کردم زیر آسمون این شهر یه جایی دارم که برم بهم امید می داد 

اما حالاچی؟! 

بعد از نماز شب حسابی گریه کردم 

نمیدونم چرا این روزا بهونه واسه گریه کردن زیاده 

یا شایدم من خیلی احساساتی شدم  

امروز صبح جلو درب مهد من تو آژانس نشسته بودم که محمد بره تو مهد  

دیدم یکتا (یکی از هم کلاسی های محمد حسین) با پدرش داشت خدافظی می کرد 

بعد محمد حسین به یکتا گفت : "خوش به حالت بابا داری!" 

دوباره اومدم سر کار رفتم یواشکی حسابی گریه کردم 

خیلی کم طاقت شدم 

دوباره حسابی بهم ریختم 

خدایا من که کسی جز تو ندارم خودت جمع و جورم کن