X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک مادر

شادی ندارد آنکه ندارد به دل غمـــــــی / آن را که نیست عالم غم،نیست عالمی

شنبه 5 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 11:43 ق.ظ

جشن پاییزه محمد حسین

سلام دوستای خوبم

قبل از هر چیز یه توضیح بدم

اگه دیر به دیر به دیدن وبلاگهای عزیزتون میام

اگه جواب پیامهاتون رو نمیتونم بدم

هیچکدوم دلیل به ناراحتی خاصی از طرف من نیست

فقط این روزها یه مسائلی پی در پی داره برام پیش میاد که واقعا وقت سر خاروندن ندارم

از همه مهمتر تو این چند روز که نبودم حسابی کارهای محضر مونده

یه فکرایی هم مث خوره افتاده به جونم

یه تغییراتی هم میخوام تو شخصیت خودم به وجود بیارم

خلاصه همین جا از همتون معذرت خواهی میکنم و امیدوارم بتونم جبران کنم و از من دلخور نباشید


چند روز پیش جشن پاییزه محمد حسین بود

بگردم بچم بس که شیطونی میکنه

انداخته بودنش ردیف آخر

که با ناراحتی شدید من با مدیر مهدشون به اولین ردیف منتقل شد!

خدا شاهده اصلا بچم تکون نخورد از همه بچه ها مرتب تر و بهتر نشسته بود

بگردم بچم بین همه بچه ها می درخشید (یکی بیاد منو بگیره!!!!!)



اینم ذوق بچم بعد از گرفتن هدیه




دیروز جمعه حسابی با پسری بازی کردیم اینم نمونه کار!!!!




یه تصمیماتی گرفتم مثلا اینکه محمد حسین رو به یه مهد قرآنی بفرستمش

هم برای کلاس اولش خوبه هم اینکه مفاهیم دینی رو بهشون آموزش میدن


از حالا غصم گرفته که محمد حسین که بره کلاس اول با سر کارم چیکار کنم

پنج شنبه با صاحب کارم صحبت کردم گفتم

از یک سال دیگه من تا یازده و نیم بیشتر نمیتونم سر کار باشم

چون نمیشه که هر روز بچم بعد مدرسه تا سه و چهار بیاد سر کار

(خودم میدونم که عصبی بودن من و محمد حسین بی ربط با این قضیه نیست که محمد حسین بعد از مهد میاد محضر و به طور متوسط دو ساعت در روز بعد از مهد میاد سر کار و مرتب باید بگم نکن ، بشین ،سر و صدا نکن ،دست نزن، آروم بگیر و .... حالا اگه این روزی دو ساعت به روزی چهار تا پنج ساعت تبدیل بشه خیلی زیاده از طرفی نمیشه که از مدرسه خسته کوفته میاد دوباره چهار ساعت بگم رو صندلی بشین تکون نخور!!!!!)

صاحب کارمم گفت به این ترتیب نمیشه چون اوج کار ما از یازده به بعده و باید دنبال یک کارمند دیگه باشه

عیب نداره خدا بزرگه


التماس دعا