X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک مادر

شادی ندارد آنکه ندارد به دل غمـــــــی / آن را که نیست عالم غم،نیست عالمی

یکشنبه 13 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 06:52 ب.ظ

شرح این روزها

سلام دوستای خوبم

پنج شنبه عصر تا دیر وقت سر کار بودم(البته این روزها همیشه اوضاع کاریم همین شکلیه!)

بعد از پایان ساعت کاریم مامانم زنگ زد گفت میخوان برن جشن شنل قرمزی! (تقریباً یه جشن برای بچه های کوچیک بود)

گفت تو نمیای گفتم من که خیلی خستم ولی اگه میشه محمد حسین و ببرید

خلاصه رفتیم جلو خونه مامانم با تنقلات و خوراکی های لازم محمد حسین رو روانه جشن کردم

خودمم رفتم خونه مامانم و بدو سراغ یخچال (آخرش با این کارم زخم معده میگیرم)

خلاصه تا شب منتظر آقا بودم وقتی هم اومد با کلی ذوق و شوق واسم تعریف کرد.... (سردرد گرفتم بس که حرف زد!!!!)

شب برگشتیم خونه و صبح جمعه هم طبق معمول زیارت عاشورا و رفتن به سر خاک نزدیکان و شهدا و ....

خلاصه تا ده میچرخیدیم واسه خودمون بعدم آقا رو بردم پارک

هوا خیلی سرد بود زیاد پارک نموندیم و بعدش هم تا شب خونه بودیم (از جمعه ها خوشم نمیاد زیادی بیکارم!!!!)

شنبه و یکشنبه هم که به یه روال عادی گذشت تا اذان شب سر کار و بعدم هلاک برگشتن به خونه و افطار و خواب!!!!

از دیروز شروع کردم به روزه گرفتن میخوام تا عید روزه بگیرم تا روزه های قضام تموم بشه و سال جدید حداقل یه عملم پاک باشه!!!

از دیروز هم دارم صبحا یه جز قرآن میخونم میخوام اگه خدا بخواد تا عید دو دور قرآنمو تموم کنم تا روخونیم روون بشه و بعد برم کلاس قرائت قرآن. 

خیلی دوست دارم یاد بگیرم قرآن و باصوت بخونم بعدم کم کم کلاساشو میرم تا مفهوم و تفسیرش آشنا بشم

خدا کنه این بار دوباره وسط راه جا نزنم و گرفتاری و کار و بچه رو بهونه واسه تنبلیهام نکنم!!!!!!!

خلاصه تا عید کلی برنامه دارم.

راستی یه چیزی!سر جریان مکه و هزینه هاش یکم چاله چوله واسم جور شد فعلا که از عیدی هم خبری نیست تازه خبری هم بشه اینقدر بدهی دارم که فوری تموم میشه میخوام از اول عید برم خونه مامانم پنجم هم که باید بیام سر کار از مهمونی وعید دیدنی و خرید عید هم امسال خبری نیست!!!! 

اینم یه شروعه دیگه هر سال که نباید مثل هم باشه بعضی وقتها تغییر وتحول خوبه....  

امروز قراره بعد از کار برم خونه مامانم شبم همون جا میخوابم (غنیمت میدونم ها!!!!

تا بعد