X
تبلیغات
زولا

خاطرات یک مادر

شادی ندارد آنکه ندارد به دل غمـــــــی / آن را که نیست عالم غم،نیست عالمی

یکشنبه 1 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 12:40 ب.ظ

تولد پنج سالگی

پنج سال گذشت

پنج سال با تو بودن

پنج سال انتظار مرد شدنت

پنج سال روی شونه هام قد کشیدی

پنج سال در آغوشم پر و بال گرفتی 

تولدت مبارک تنها مرد قلبم

 

  

  

 

 

   

 

 

 

از یک هفته به تولد دنبال بهترین ها براش بودم

دقیقا همون لباس مردونه که عاشقش بود خریدم

همون نقشی که دوست داشت (آتش نشان) و براش آماده کرد

تموم وسایلا رو طبق آتش نشانی تهیه کردم

کیک آتش نشانی ، نقاشی های آتش و مرد آتش نشانی، کیف های کاغذی قرمز برای مهمونهای کوچولو،تزئینی های آتش نشانی و هر چیزی که به آتش نشانی مربوط بشه رو تهیه کردم

یه ماشین آتش نشانی بزرگ ، یه چرخ بزرگ و یه دست لباس مردونه هدیه تولد من به محمد حسین بود

شب هم همه شام موندند خیلی خوش گذشت

خیلی خوب بود درسته دست تنها بودم و خرج و مخارج بالابود و به شدت خسته شدم اما وقتی ذوق و شوق محمد حسین رو میدیدم خستگی از تنم می رفت و دیگه هیچی برام مهم نبود

اینقدر بهش خوش گذشت که صبح که از خواب بیدار شد اولین جملش این بود

" مامان دوباره کی تولدم میشه!؟!؟!"