X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

خاطرات یک مادر

شادی ندارد آنکه ندارد به دل غمـــــــی / آن را که نیست عالم غم،نیست عالمی

یکشنبه 29 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 07:40 ق.ظ

گذشتم...

بعد از تمام حرفهایی که پدرم بهم زد  

که اگه بگم شاخ در میارید (بعدش مامانم بهم گفت چون دیگه کار نمیکنه عصبی شده...)

همون روز عصر بهش زنگ زدم و حالشو پرسیدم 

من یه اخلاق گندی دارم اونم اینه که اصلا طاقت قهر شدن با کسی رو ندارم 

یعنی از اون آدمایی نیستم که بگم باید زمان بگذره تا فراموش کنم  

اصلا شاید دلیل جداییم همین بوده 

چون وقتی یه ناراحتی پیش میومد باید سریع بر طرف میشد وگرنه من از فشار اون ناراحتی قلبم تیر میکشید 

ولی برعکس اون خیلی بی خیال به زندگی عادیش ادامه می داد!

بنده خدا پدرم اینقدر خوشحال شد که میتونستم اشک ذوق و از پشت تلفن تو چشماش ببینم 

تصمیم دارم خودم و یه جوری مشغول کنم 

یه جوری که به هیچی فکر نکنم 

تو شب بیست و یکم دو تا قول بزرگ به یه مرد خیلی بزرگ دادم 

میخوام پیش این مرد بزرگ سر افکنده نشم 

برام دعا کنید و نظر بدید که بهترین مشغولیت با یکی به شرایط من چه کاریه 

ممنون 

 

 

* یه پولی جمع کردم که ماشین بخرم اما یه بنده خدا لازم داشت دادم بهش پشیمون نیستم ولی به شدت به ماشین نیاز دارم  فکر میکنم برای روحیه من و محمد حسین لازمه

* همه میخوان شب بیست و سوم برن مشهد ولی چون صبح می رن و من مرخصی ندارم نمیتونم با اونا برم. دعا کنید بتونم با اتوبوس عصر برم و صبح زود دوباره با اتوبوس برگردم رفتم همتون و دعا میکنم