خاطرات یک مادر

شادی ندارد آنکه ندارد به دل غمـــــــی / آن را که نیست عالم غم،نیست عالمی

دوشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 09:10 ق.ظ

عید فطر

سلام دوستای گلم 

عید گذشتتون مبارک 

دوشنبه شب با پسری عازم تهران شدیم و صبح نماز عید فطر رو در امامزاده شاه عبدالعظیم خوندیم و بعد نماز یه عدسی خوشمزه به اتفاق پسری صبحانه نوش جان کردیم و بعد هم رفتیم زیارت دو ساعتی گذشت که دوباره با مترو برگشتیم ترمینال جنوب و عازم قم شدیم شب اول رفتیم جمکران و فردا ظهر رفتیم حرم حضرت معصومه و بیت النور و تا شب حرم موندیم و شبش با پسری رفتیم شهر بازی هفتاد و دو تن کلی خوش گذروندیم. 

پنجشنبه از عصر رفتیم حرم و تا پایان مراسم دعای کمیل موندیم . جمعه صبح بعد از نماز صبح حدود ساعت پنج رفتیم جمکران برای مراسم دعای ندبه بعد از دعای ندبه تا ظهر تو مسجد جمکران موندیم ظهر هم رفتیم سوهان سوغاتی خریدیم بعد هم رفتیم حرم نماز جمعه رو خوندیم و رفتیم ترمینال برای برگشتن به شهر و دیار... 

کلی دعا و نماز و گریه خدا خدا کردن آخرش هم آدم نشدم و برگشتم 

به محض برگشتن شدم همون آدم سابق پر از گناه، معصیت و بی توجهی 

خدا جون کمکم کن خیلی تنهام خیلی تنها تر از قبل 

دیگه هیچ جونی برای تحرک و شادی ندارم خدا جون به دادم برس من از دستم هیچ کاری بر نمیاد... 

 

 

 

اضافه نوشت! 

دیگه تحمل تنهایی خونه رو ندارم از دیشب به این فکر می کنم که برم طبقه پایین خونه مادرم که وقتی زنگ زدم خونه مادرم گفت دادن اجاره! از حرفاش فهمیدم که تمایلی به رفتن من هم به اونجا نداره. 

فکر کردم شاید اگه بگم به خرج خودم یه طبقه کوچیک بالای خونشون بسازم قبول کنند امروز میخوام برم باهاشون صحبت کنم با خودم مگم شاید پیش اونا باشم اینقدر تنهایی اذیتم نکنه 

شاید هم نرم که بگم 

سردرگمم فکر نمیکردم بعد از پنج سال کم بیارم 

هر چند این پنج سال بیشتر از بیست سال برای من طول کشید 

حوصله نشستن و برای کنکور خوندن رو هم ندارم. راستی شما اطلاع ندارید کارشناسی ارشد بدون کنکور وجود داره هر رشته ای که باشه میرم فقط یه سرگرمی میخوام همین و بس... 

از بچگی دانشگاه رفتن و درس خوندن رو دوست داشتم هرچند حالا حوصلم کمتر شده اما اگه بشه یه جوری برم دانشگاه شاید حال و اوضام عوض بشه هرچند دانشگاه رفتن من به همین سادگی ها هم نیست باید برای عصر ها که میرم کلاس یه فکری باز به حال محمد حسین بکنم از طرفی سال دیگه محمد حسین میره کلاس اول به هر حال اونم احتیاج داره براش وقت بزارم و بهش کمک کنم تا بتونه درساشو خوب بخونه خلاصه اینکه نمیدونم چرا از هر طرف که به یه چیزی فکر میکنم به بن بست می رسم 

میخوام از تنهایی در بیام خونوادم اینطوری میکنند 

میخوام درس بخونم کلی مانع سر راهم میشینه 

به خدا آدم تنبل و به درد نخوری نیستم اما هر جور که میخوام شرایط و عوض کنم نمیشه 

خدا جون بنده گنهکارت به بن بست رسیده بهش توان بده بهش کمک کن تو اگه بخوای همه چی درست میشه کمکش کن  

دوست جونیا برام دعا کنید اگه فکری هم به ذهنتون میرسه بگید احساس میکنم تو این چند ماه چند سال پیرتر شدم 

در پناه حق