X
تبلیغات
زولا

خاطرات یک مادر

شادی ندارد آنکه ندارد به دل غمـــــــی / آن را که نیست عالم غم،نیست عالمی

دوشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 11:59 ق.ظ

گلایه

همیشه با خودم میگفتم چقدر صبوری

چقدر تو داری..

اما دیشب

گلایه کردی

به اندازه کل شش سال

"مامان دیگه خسته شدم"

"مامان من دلم بابا میخواد"

"مامان چرا بابا نمیخری"

"مامان ..."

دیگه متوجه بقیه صحبتات نشدم

فقط آروم گفتم پسرم فردا راجع بهش صحبت می کنیم

و بعد از خوابیدن تو فقط گریه کردم..

از صبح سر کار فقط به این فکر میکنم

که چیو باید توضیح بدم

چطور از بی غیرتی و بی مسئولیتی پدرت برات بگم

چطور از نامردی این روزگار برات بگم

چطور برای از ظلمی که شدی و شدم بگم

خدا جون بهم صبر بده فردا پسرم داره میره کلاس اول

نمیخوام روحیش خراب بشه

نمیخوام ...




چقدر زود بزرگ شدی کاش همون کودکی و خنده ها هنوز بود...