سلام دوستان خوبم
خوب که فکر میکنم میبینم تنها افرادی که میتونم بی دغدغه حرفای دلمو بهشون بزنم شما هستید و بس
ازتون ممنونم خیلی ممنونم
غیبت این مدتم دو تا دلیل داشت اول اینکه شروع سال جدید و کارهای ثبت نام آزمایشات و خرید لوازم و لباس فرم مخصوص برای محمد حسین وقت گیر بود
فقط دو شب تمام مشغول اسم نویسی و نقاشی روی لوازم مهد محمد حسین بودم
دوم هم مشکلات کاری بود
دو روز پیش رفتم مهد دنبال محمد حسین
مربی مهد به جای صدا زدن محمد حسین، ازم خواست برم پیش مدیر مهد
وقتی رسیدم به اتاق مدیر
مدیر مهد ابتدا کلی معذرت خواهی کرد و بعد گفت:
محمد حسین تو مهد هر مردی رو که میبینه میگه این بابای منه و .... و حتی شبا .... وشما یه خانم جوان هستید و ایرادی بهتون نیست که بخواین ....مادر یکتا وقتی حرفای محمد حسین و شنید که پدر یکتا باباشه و ....
من دیگه بقیشو نفهمیدم دوباره مث دیونه ها به یه جا خیره شدم و دست و پام شل شد
و بعد از چند دقیقه که نمیدونم چقدر طول کشید وسط صحبتهای مدیر مهد پا شدم رفتم بیرون وقتی در و میبستم گفتم معذرت میخوام
وقتی محمد و آوردند و با تاکسی رفتم خونه نماز خوندم و بعد نماز یه دل سیر گریه کردم (حدود دو ساعت!)
بعد به مدیر مهد زنگ زدم و گفتم لطفا برای محمد یه سرویس خانم در نظر بگیرید هزینش هر چقدر باشه می پردازم
دیروز یه پیرینتر قدیمی داشتم که راهش انداختم adsl خونه رو هم وصل کردم که وقتی کارم طول می کشه پرونده هارو بیارم خونه انجام بدم و دیگه محمد و سر کارم نبرم
امروز که از خواب پاشدم دیدم روی بالشتم سیاه میزنه حسابی ریزش مو پیدا کردم
حسابی کلافم اما چاره ای نیست...
جالبش اینه که محمد حسین اجازه نمیده مادرم به من بگه دخترم حالا چطوری خودش کسی رو به من نسبت میده شاید هم داره پدری رو به خودش نسبت میده
بنظرتون در اینباره چطوری باید با محمد حسین صحبت کنم؟!
سلام
از قول یکی از دوستام که گفت تلخ ننویس
دیگه تصمیم داشتم هیچوقت تو وبلاگم از تلخی ها نگم
اما الان فکر میکنم محتاج دعای دوستای خوبم هستم
دوستایی که با وجود اینکه هیچوقت ندیدمشون حس میکنم جزئی از خانوادم هستند
چند روزه که حال مساعدی ندارم
چشمام تار می بینه
رفتم دکتر ، میگه تپش قلب زیادی داری
حسابی آشفتم
نمیدونم چم شده
دکتر میگه علائم افسردگیه!!!!
ولی بنظر خودم اصلا افسرده نیستم
ولی دکتر میگه خندیدن ملاک این نیست که افسرده نیستی
میگه اینکه شبا قبل خواب کلی فکر و خیال مکنی
اینکه با دیدن یه خواب ساده دیگه تا صبح خوابت نمی بره
اینکه بیشتر وقتا تو خودتی
اینکه خیلی زود عصبانی میشی و نسبت به رفتار بچت زودرنجی
حتی تاری چشمتو تپش قلبت همه علائم افسردگیه
اصلا از این حالی که دارم خوشم نمیاد
برام دعا کنید
خیلی دعا کنید
سلام
دیروز رفتیم پارک بانوان
یک ساعت تمام چرخ سواری کردم بعدم والیبال بازی کردیم
بار اولی بود که میرفتم
خیلی خوش گذشت
محمد حسین هم کلی با دختر خالش (ریحانه) بازی کرد (بدون کوچکترین کتک کاری!)
تا بعد
(عکسی از تولد یک سالگی محمد حسین
)
دیروز رفتم پیش یکی از دوستام کلاس خود آرایی
به همراه محمد حسین
شده بودم مث عروسک!!!!!!!!!!!!!!!!!!
امروز موقع اومدن سر کار یه دستی به سر و روم کشیدم
کلی فرق کردم
آخه هیچوقت آرایش نمی کردم
ولی وقتی میخواستم بیام بیرون
محمد حسین با حالتی تعجب آمیز پرسید :
"مامان مگه میخوایم بریم عروسی؟!"
منم خجالت کشیدم رفتم صورتمو شستم
انگار تغییر تحول به ما نیومده!!!
سلام
با توجه به اینکه امسال محمد حسین از کلاس نوباوه به کلاس پیش یک میره
من خیلی ذوق کردم
و خوشحال از اینکه بالاخره پسرم داره بزرگ میشه
و باید به فکر آزمایشات ، آماده کردن مدارک ، خرید لوازم ، تهیه دفتر نقاشی مناسب ، کاردستی های قشنگ و خلاصه هر کاری که لازمه باشم
دیروز یه دفتر نقاشی خریدم و شروع کردم به کشیدن نقاشی های کوچیک در سمت چپ بالای هر برگه تا وقتی پسرم رفت مهد اونارو رنگ آمیزی کنه و لذت ببره ...
دیشب رفتیم خونه مادرم
از راه برگشت داداشم ما رو رسوند
تو را من فقط یک جمله گفتم :"داداشم یه مقدار احتیاط کن"
دیگه محمد حسین شروع کرد به تعریف کردن فلسفه خورشید و ماه و خدا :
"هر کسی باید فقط با پسر خودش حرف بزنه ...خورشید اگه دربیاد خدا ازت ناراحت میشه و ماه هم دیگه قهر میکنه نمیاد... تو باید بگی خدایا منو ببخش که به دایی محمد حسین گفتم داداشم! ...وگرنه فردا خورشید دیگه دوستت نداره..."
خلاصه اینکه کل کهکشان و هستی رو به هم دوخت که من یک کلمه گفتم داداشم!!!
تا وقتی رسیدیم خونه یه بند حرف میزد و یه ثانیه آروم نگرفت
البته یه مقداری هم احتیاط میکرد چون به هر حال دایی محمد حسین داشت این حرفارو گوش میکرد
اما وقتی رسیدیم خونه دوباره شروع کرد :
"خودشون بچه بیارند... چرا تو بهش گفتی داداشم ....یعنی منو دوست نداری ...مربیم گفته هر کسی باید داداش خودش باشه... اصلا چرا بچه نمیارند اصلا برن یه بچه بخرند"
دیگه مغزم داشت هنگ میکرد آخه هیچ حرفش به هم مربوط نبود تمام تلاشش این بود که من نباید داداشم و دوست داشته باشم و فقط باید اونو دوست داشته باشم، سریع مسواک زدم رفتم تو تخت خواب و اون تمام مدت یه ریز صحبت میکرد حتی با وجودی که من معذرت خواهی میکردم ولی ول کن نبود
و بعد من خودمو به خواب زدم تا تمومش کنه، اونم که دید من خوابیدم محکم بغلم کرد و دست منو گذاشت دور کمرش خوابید...