سلام
دوستان از همه معذرت میخوام که یه تاخیر طولانی داشتم
دلیل این غیبت طولانی اول این بود که هیچ حرفی برای گفتن نداشتم
و دوم اینکه به دلیل تغییر در ثبت اسناد رسمی حسابی سرم شلوغ بود و تقریبا میشه گفت به طور میانگین روزی چهارده ساعت کار می کردم!
و از طرفی دیگه دوست ندارم تو وبلاگم تلخ بنویسم
واسه همین از حال این روزهام نگم خیلی بهتره
محمد حسین هم حالش خوبه
دو هفته ست که نرفته پارک
حتی وقت نکردم ده دقیقه باهم بازی کنیم
وقتی هم میریم خونه یه راست میریم تو تختخواب تا صبح!!!
تا بعد...
سلام
دیروز رفتم خونه مادرم
با خواهرم داشتیم عکس های دوران کودکی رو تماشا می کردیم
که یهو دیدم محمد حسین داره یک عکس و پاره میکنه
من مث جن زده ها گفتم : چرا اینطوری می کنی؟
محمد حسین خیلی خونسرد و آروم: خوبش شد !
من: کی خوبش شد؟!
محمد حسین: تا دفعه دیگه نره بغل مامان من!
بعد متوجه شدیم تنها عکس نوزادی خواهرم که تو بغل من بوده رو پاره کرده!!!
من مونده بودم بخندم یا ناراحت باشم
خواهرم میخواست گریش بگیره اما وقتی محمد حسین دفاعیات خودش رو مطرح کرد دیگه چیزی نگفت...
کلا خونه کسی که میریم کسی حق نزدیکی به منو نداره.
***
شب مشغول تماشای فیلم یانگوم بودیم
من به خواهرم گفتم من این فیلم رو خیلی دوست دارم
محمد حسین که رو پاهای من نشسته بود محکم زد به پاهام
من: چرا اینطوری می کنی؟
محمد حسین: باید فقط منو دوست داشته باشی!!!
کلا اوضاعی داریم ما با این پسری...
سلام دوستان خوبم
دوشنبه رفتم پی کلاس طراحی
کلی راه رفتیم
یه کلاس طراحی چهره ثبت نام کردم
حتما اگه نقاشی خوبی کشیدم براتون میزارمش
شبش واسه نماز رفتیم مسجد
بعد از نماز هم رفتیم با پسری کلی پارک بازی کردیم
سه شنبه رفتیم خونه مامانی
سرشو رنگ گذاشتم
مث ماه شد!!!
بعدم با پسری تا شب موندیم
امروز قراره بریم کافی شاپ
میخوایم کلی بهمون خوش بگذره!!!
سلام دوستان خوبم
***عیدتااااااااااااااااااااااااااااان مبااااااااااااااااااااااااااااااارک***
پنجشنبه عصر رفتم واسه پسری یه فرقون و یه کامیون کوچیک خریدم
عصر هم حرکت کردیم به سمت روستا
خوب بود، خوش گذشت
اما یه چیزی بین خودمون بمونه
نمیدونم چرا هر چی سعی میکنم از درون شاد باشم نمیشه
وقتی همه رو می بینم که...
انگار حتی حسود هم شدم
نه اینکه چشم دیدن نداشته باشم
خودم یه وقتایی دلتنگ نداشته هام می شم... بیخیال!!
چند تا عکس از تفریح محمد حسین گذاشتم
حالا که دانشگاه فعلا کنسل شد دیروز عصر یه فکر دیگه ای به سرم زد
همون طورکه تو خاطرات قبلی نوشتم من سال سوم دبیرستان ازدواج کردم
یعنی هنوز به جوانی نرسیدم!
فکر کردم وقتی نوجوان بودم چه آرزوهایی داشتم
و بهتره الان به اونا بپردازم
راستش من خیلی به طراحی صورت و نقاشی روی بوم علاقه داشتم
ولی مامانم اجازه نداد که رشته گرافیک برم میگفت نقاشی هم شد رشته؟!
به موسیقی هم خیلی علاقه داشتم
ولی حتی جرات اجازه گرفتن هم نداشتم آخه من تو یه خانواده فوق مذهبی زندگی می کردم...
امروز عصر اگه حالا و حوصلش باشه میخوام برم ببینم اوضاع این دو تا کلاس چه طوریه
اگه سه روز تو هفته باشه خوبه هم خسته نمیشم هم سرگرم آرزوهای نوجوانی...
یه شرط دیگه که این کلاسایی که میخوام برم باید داشته باشه اینه که هم من و هم محمد حسین رو ثبت نام کنند!!
یعنی در یک ساعت دو رده سنی رو جوابگو باشند
نمیدونم شدنیه یا نه اما خودش یه فکر دیگه شاید بشه یه کاریش کرد...
تا بعد...
سلام
دیروز عصر استادم زنگ زد و گفت:"که هنوز کارشناسی ارشد رشته کامپیوتر نیومده!!!"
من که خشکم زده بود گفتم :"قرار بوده که یک سال پیش بیاد؟!"
و استادم گفت :"هنوز تصویب نشده..."
دیگه بقیشو نفهمیدم چی گفت
خیلی ناراحت شدم ، رفتن به شهر دیگه برام خیلی سخته یا باید بگم محاله
به نظر خودم تنها گزینه ای که روحیمو اساسی عوض می کنه همین دانشگاه بود
باید یه راه و گزینه دیگه پیدا کنم
دیروز افطار قرار بود بریم روستا
اما ظهر مامان زنگ زد سر کار و گفت :"اگه ناراحت نمیشی فقط آقایون و من بریم چون یکی از ماشین ها خرابه "
منم گفتم:"چرا ناراحت بشم؟ به سلامت"
مامانمم گفت:"افطار برو خونه خواهرت اونا هم شوهراشون نیستند تنها نباشی"
خلاصه حدود ساعت سه بود که خواستم برم خونه دیدم خواهرم تماس گرفت :"سلام مریم جان شب افطار جایی دعوت نیستی؟"
منم که ذوق کردم که میخواد منو دعوت کنه سریع گفتم:"نه جایی نیستم عزیزم"
خواهرمم گفت:"پس ما شب میایم جای شما!!!"
منم در کمال ناباوری گفتم "باشه منتظرم..."
نمیدونم چرا امروز به هر چی فکر کردم برعکس شد اون از دانشگاه اینم از افطاری!!!
خلاصه رفتم خونه و رمق غذا درست کردن نداشتم خواهری دیگه هم زنگ زد که "واسه افطار بریم پارک سلامت "
منم تصمیم گفتم غذا از بیرون بخرم
نزدیک اذان بود که اومدند با همدیگه رفتیم من پیتزا و نوشابه خریدم بعدم رفتیم پارک
محمد حسین با دختر خالش حسابی بازی کردن کلی هم خرج کردن (واسه رفتن به قصر بادی!!)
من و سه تا خواهرم و زن داداشم افطار کردیم وبعد هم من کلی آجیل برده بودم و به فیض رسیدیم!
تا نصف شب پارک بودیم
آخه خواهرم میگفت دوست ندارم مردا فکر کنند حالا که نیستند ما باید تو خونه بشینیم چشم به راه اونا!؟
آخرشم چشم به راه موندن آخه مردا و مامانم خیلی دیرتر اومدند!!!
شب خوبی بود خوش گذشت
اینم دو تا عکس از جشن میانی سال پیش محمد حسین(زمانی که کچل خان بود):