خاطرات یک مادر

شادی ندارد آنکه ندارد به دل غمـــــــی / آن را که نیست عالم غم،نیست عالمی

خاطرات یک مادر

شادی ندارد آنکه ندارد به دل غمـــــــی / آن را که نیست عالم غم،نیست عالمی

نق های کودکانه...

صبح حدود چهار و نیم بیدار شدی!! 

من در حال خوندن نماز بودم 

انگار از صدای شیر آب بیدار شده بودی 

شایدم بی خواب 

هر چی بود دیگه نخوابیدی 

باهم فوتبال دستی بازی کردیم! 

تا حدود شش یه جورایی خودمون روسرگرم کردیم 

پیاده رفتیم مهد

با کمی نق های کودکانه 

"مامان پاهام خسته شد" 

"مامان چرا ماشین نمی گیری" 

"مامان کی می رسیم"... 

همه رو با خنده جواب دادم 

تا مسیر کوتاه بشه 

رسیدیم مهد 

هیچکس نبود 

حتی مربی ها هم مرخصی بودند 

فقط دو تا کمک مربی بودند 

حس خوبی نداشتم 

تو هم همین طور 

حدود یک ربع ایستادم 

تو محوطه باهات بازی کردم 

تا به این خلوت عادت کنی 

اما موقع رفتم به چادرم چنگ زدی 

گریه کردی 

دلم سوخت اما چاره ای نداشتم 

آروم سرمو ا نداختم پایین 

چادرم از دستت کشیده شد 

اما دلم تو دستات چنگ خورده بود 

اومدم سر کار 

دیدم همکارم مرخصی گرفته 

دلم سوخت 

دوشنبه اصرار کردم به مرخصی 

اما جوابم "به هیچ عنوان اصلا" 

و حالا خیلی راحت مرخصی گرفته  

شاید چون... 

بی خیال من همین طوری میمونم 

واسه یه مرخصی و تحویل گرفتن خودمو ... 

اصلا حالم خوب نیست 

مجبور شدم به خاطر این روز لعنتی 

تو خونه حبس شم 

همه خونوادم رفتند مسافرت 

لعنت به این ...  

  

 

 

شرمنده دیر اومدم 

دیگه دستم به نوشتن نمیره 

دوست دارم یه کاری بکنم 

اما نمیشه 

یه سوال دارم اما میترسم برداشت بدی ازش بشه 

شاید بپرسم شایدم نه 

خدا کنه امروز  زود تموم بشه و برم دنبال پسری...

ما اومدیم....

 

سلام

 شنبه از مسافرت برگشتیم

اما بقدری کارهام عقب افتاده بود که تا الان نتونستم بیام

سفر خوبی بود ... خوش گذشت  

اینم چند تا عکس از سفر کوتاهمون...

 

 

  

  

 

 

 

  

 

تو این صحنه ها محمد حسین هم هزار تا عکس از من می گرفت کشت منو بس که شیطونی کرد 

تو شهربازی کل بازی هارو سوار شد بعد هم با گریه اومد بیرون میگفت "یه ماشین دیگم میخوام" میگفتم از کدوم ماشین ها میگفت "اینجا نداره!" من:   

تو حرم و جمکران وقتی میرفتم تو حس  و دلم هوای گریه می کرد چادرمو میزد کنار و با اصرار میگفت "کی اذیتت کرده بگو دعواش کنم!!!" من :  

برنامه سفر

سلام  

امروز عصر داریم با پسری می ریم مسافرت! 

با توجه به دعوتی که از دوست صمیمی دوران دبیرستانم از من شده که این دوستی تقریبا تا حالا پایدار مونده داریم میریم قم... 

البته من بیشتر واسه زیارت دارم میرم دلم برای جمکران یه ذره شده 

اگه قسمت باشه و خدا بخواد میخوایم امشب با پسری بریم  

 

*** 

 

برنامه سفر 

شب ساعت ۷ بلیط اتوبوس داریم... 

پنج شنبه و جمعه در قم می مونیم  

             برنامه قم : زیارت حضرت معصومه - مسجد جمکران - شهربازی (مخصوص محمد حسین) - یکمی هم خوش گذرونی!!! 

 

جمعه شب با قطار بر میگردیم مشهد و میریم زیارت امام رضا (ع) 

عصر شنبه هم میایم به سمت شهرمون... 

  

*** 

میدونم سفر کوتاه و پر مسافتیه اما بیشتر بهم مرخصی نمی دند 

دعا کنید سفرمون بی خطر باشه  و محمد حسین تو این سفر پسر خوب و حرف گوش کنی باشه

منم همتون رو دعا می کنم...   

 

 

تولد دختر خاله...

سلام 

یه مدت غیبت داشتم که بی توضیح نیست!!!  

 

*** 

اول اینکه با پسری رفته بودیم گردش و تفریح  ... 

 

 

 

 

 

*** 

 

دوم اینکه تولد دختر خاله محمد حسین بود که طبق معمول با توجه به همه بی سلیقگی هام باز هم زحمت درست کردن کیک و کارهای تولد رو دوش منه  ... 

 

   

تبصره! اول اینکه کیک در یک زمان خیلی کوتاه (فاصله بین از سر کار اومدن تا شروع مهمانی!) آماده شده دوم اینکه میبینید تنها پسر خانواده و فامیل ما محمد حسینه ! بچم یه همبازی پسر نداره بعضی وقتا با من درد دل می کنه و میگه "اینا همش میگن بیا خاله بازی!!!".  

 *** 

سوم اینکه کارهای وامم و کردم که همین خودش برای این غیبت کافیه!!!! 

تبصره! از حالا باید به شدت پس انداز کنم تا از پس وامهایی که برداشتم بتونم بر بیام حسابی درگیر شدم ، اما نمی ترسم چون میدونم اونطرف ترس ، پیشرفته... 

 

تا بعد

مشاوره...

سلام 

 

دیروز بعد از پایان ساعت کاری سریع رفتیم خونه آماده شدیم و به سرعت روانه خونه مادرم شدیم 

آخه به مناسبت فاطمیه مراسم داشت بعد از پایان مراسم چون جلسه مشاوره داشتم محمد حسین خونه مامانم موند... 

 ***

تو جلسه مشاوره که فقط چهل و پنج دقیقه وقت داشتم ، مشاور حدود نیم ساعتش رو درباره اهمیت ازدواج من حرف میزد دیگه کلافم کرده بود چند بار بهش گفتم جدا از بحث ازدواج رفتار من با محمد حسین باید چه طور باشه که کمتر نبود پدرشو احساس کنه اما باز میرفت سراغ اینکه خانم شما باید ازدواج کنید!!! 

خلاصه منم که دیدم وقتم داره تموم میشه  با کمی عصبانیت بهش گفتم اگه موردش پیش بیاد حتما ازدواج میکنم حالا بریم سر بحث اصلیمون... 

و بعد یک ربع درباره چگونگی برخورد صحیح با محمد حسین صحبت کرد ... 

 ***

بعد از مشاوره برای پسری یه اسکوتر خردیم که عکس بن تن روش بود اینقدر ذوق کرد که نگو خیلی خوشحال شده بود با این که پول زیادی بهش نداده بودم (از سی هزار تومان بود تا دویست هزار تومان!! که من سی هزار تومانیشو خریدم! )و به قول خودش از چراغ داراش نخریده بودم اما بازم تشکر کرد و خوشش اومدو بعد هم کلی تو پارک بازی کرد.  تا بعد...