دیروز ظهر که برگشتیم خونه
بعد از انجام کارهای همیشگی
رفتیم که بخوابیم
اما محمد حسین رفت تو اتاق خودش
وقتی صداش زدم که چرا نمیای بخوابی
با صدای مردونه گفت
"یکتا (دوست مهدش) تو اتاق خودش میخوابه
و فرشته مهربون براش گوشی خریده
منم میخوام تو اتاق خودم بخوابم دیگه بزرگ شدم..."
تو دلم خالی شد
یعنی دیگه باید تنها بخوابم!!!
همون طور بیدار و چشم به دیوار خیره بودم ...
چند دقیقه ای نگذشت که آروم اومد رو تخت من
و دستامو گرفت و خوابید
منم با این که خیلی ذوق کردم صداشو در نیاوردم
و کلی حال کردم که پسرم بدون من نمی تونه بخوابه
شاید کارم اشتباهه اما هنوز زوده
فکر نکنم بتونم بدون محمد حسین بخوابم
برنامه جشن
میخوام دوشنبه که تعطیلم و خونم یه سری کاردستی مثل ریسه بادبادک قاب عکس و جعبه کادو و ... درست کنم
اینطوری هم مناسب در میاد هم ذوق هنری خودمونه
عصر دوشنبه هم یه کیک دو طبقه با دست پخت خودم درست می کنم فقط امیدوارم از پس تزئیناتش خوب بر بیام
ژله و آجیل و شکلات و سالاد الویه و میوه رو هم آماده کنم
تا اگه خدا بخواد سه شنبه عصر تولد پسری رو بگیرم
در ضمن شغل امسالش به انتخاب خودش پلیسه
برای همین تزئینات و اکثرا قرمز و آبی درست کردم
دعا کنید تولد خوبی بشه و خوشش بیاد
سلام
یه نظر سنجی...
میخوام واسه پسری جشن تولد بگیرم
دوست دارم با کمترین هزینه جشن خوبی برگذار کنم (وضع مالی مناسب نیست)
تصمیم دارم هر سال محمد حسین رو به یه شغلی منصوب کنم
مثلا یه سال تو جشن تولدش بشه آقا پلیسه ، یه سال بشه آقای آتشنشانی و غیره
از بقیه هم ( که فقط خواهرام وداداشم و دایی و خالم هستند ) بخوام متناسب با همون شغل هدیه بیارند.
حالا ازتون خواهش می کنم اگه ایده خوبی برای بهتر برگذار شدن این جشن دارید بهم بگید و تو انتخاب شغل امسال بهم کمک کنید
با تشکر فراوان....
سلام عزیزااااااااااااان
دیروز نهار خونه خواهرم بودیم
جاتون خالی یه شکم سیر غذا خوردم
یه مدته تنبلی می کنم روز و شب حاضری می خوریم!!! (البته خستگی کار هم هست)
خلاصه بعد نهار مامانم جو زده شد و محمد حسین رو با خودش برد
منم یه نفس راحت کشیدم! (البته زود دلم براش تنگ شد)
بعدش کلی با خواهرم حرف زدیم
اینقدر که فک هر دومون خسته شد
بعد از دو ساعت مامانم به مناسبت جشن شورا پسر خالم اومد دنبالم
و همه با هم رفتیم جشن
تو طول جشن محمد حسین چون نمیدید رفته بود رو دوش من!!
حالا بماند که پشت سری ها کلی فحش نثارمون کردند...
شب که اومدم خونه پشتم حسابی درد می کرد
اما خوشحالم چون محمد حسین کلی ذوق کرد و حسابی بهش خوش گذشت...
دیروز عصر رفتیم بازار
سر درد گرفتم ازین همه گرونی
یک دست تاب شلوارک
هفتاد و پنج هزار تومان!!!
دو روز دیگم کوچیکش میشه
حالا باید دعا کرد زود بزرگ بشه
یا همین طور بمونه و یه مدت لباس تن پوشش بشه؟!
سر شب رفتیم ستاد
کلی شیطونی کرد و تبلیغات!!!
شب رسیدیم خونه آش و لاش بودیم
نمازم که تموم شد دیدم کلی از خودش پذیرایی کرده
خودش رفته سر یخچال
یه شیر خرما و یک تیکه کیک برداشته
و بعد هم مشغول بو کردن پتوشه
منم که میلی به هیچی نداشتم رفتم که بخوابم
دستشو گذاشت زیر سرم
آروم رو صورتم دست کشید
حس کردم خیلی بزرگ شده
اینقدر که می تونه منو تو آغوشش بگیره
نکته:چه سریه نمیدونم اما وقتی محمد حسین رو حامله بودم مامانم یه پتوی خیلی کوچیک از کربلا براش تبرکی آورده بود از بچگی فقط باید اون پتو رو بغل بگیره و بو بکنه تا خوابش ببره...
دیشب خسته بودی
اما بی حوصله
تمام لگوهاتو ریخته بودی وسط پذیرایی
من آشپزخونه بودم
مشغول مرتب کردن و پخت و پز
و تو هر چند دقیقه صدا میزدی
"مامان ببین چقدر قشنگ درست کردم..."
و من تشویق و تمجید و قوربون صدقه...
غذا آماده شد
و تو بس که خسته از بازی بودی
دراز کش غذا خوردی
بغلت کردم خودم برات مسواک کشیدم
چشات کامل بسته بود
اما جالب این بود
که تا میگفتم برو بخواب
با چشمای نیمه باز و لرزون
و اخمی در هم کشیده
و صدایی بغض دار میگفتی
"نه نباید بخوابیم!!!"
و من طبق معمول کوتاه اومدم ...
و در حال خواب آروم گفتی
"من میخوابم اما تو نخوابی....
من زود بیدارمیشم...
فقط یه کوچولو می خوابم..."
من بالای سرت نشسته بودم و سرت رو پاهام بود
آروم به موهات چنگ می زدم و
حرفاتو با اطمینان تایید می کردم
و تو آروم خوابیدی
فرشته کوچیک من شبت بخیر