X
تبلیغات
زولا

خاطرات یک مادر

شادی ندارد آنکه ندارد به دل غمـــــــی / آن را که نیست عالم غم،نیست عالمی

چهارشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 12:00 ب.ظ

قانون...

دیشب تب داشتی

تنت آتیش بود

چند بار آه می کشیدی

مث یه چوب خشک بالا سرت بودم

دستات تو دستام بود

بس که داغ بود عرق کرده بود

ساعت دو نصف شب بود

آروم بغلت کردم

اما آروم نشدی

به آغوش کشیدمت

قلبم تیر کشید

بی توجه به قلبم بردمت بیمارستان

هیچ زنی نبود همه با پدراشون اومده بودند

بردمت زیر چادرم

سرمو بالا گرفتم و رفتم تو اتاق دکتر

موقع آمپول زدن گریه نکردی

آخه جونی واست نمونده بود

وقتی برگشتم خونه درد قلبم زیاد شد

اما تو آروم شده بودی

سرتو رو بازوهام گذاشتی

دیگه داغ نبودی

آما من هنوز آتیش بودم...

 

 

 

دیشب که سریال زمانه رو دیدم خیلی دلم گرفت وقتی ارغوان بعد از بیست سال زحمت مادرش وقیحانه میگه واسه ازدواج از پدرم اجازه گرفتم بی توجه به بیست سال زحمت و خون دل خوردن اون مادر... شاید منم اگه جای اون مادر بودم قلبم سنگ کوب می کرد...  کاش یه قانونی بود که وقتی پدری بچشو رها میکنه اون مادر تمام حقوق پدر و می گرفت ...

 یکی از فکر مشغولی های من اینه که نمی تونم هیچی به نام محمد حسین بزنم که اگه اتفاقی برام بیفته حقش ضایع نشه ...

کلی منت مهریه و حق و حقوق و به سرمون می زنند بعدم یه کاریت می کنند که باید همه رو ببخشی هیچ یه چیزی هم سر بدی که ...  نمی دونم والا از هر چی قانونه بدم میاد...