X
تبلیغات
زولا

خاطرات یک مادر

شادی ندارد آنکه ندارد به دل غمـــــــی / آن را که نیست عالم غم،نیست عالمی

چهارشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 08:16 ق.ظ

سلیقه...

سلام 

دیروز حال پسری خیلی خوب شده بود و دوباره شروع که به شیطونی و آتیش سوزوندن 

 

دیروز کارم یه مقدار طول کشید یه چیزی حدود یه ربع دیرتر رفتم دنبال محمد حسین، وقتی رفتم دنبالش با اخمی غیر قابل تصور و صدایی وحشتناک:"معلومه کجا میگردی؟" 

من : "!!!!" 

 

اومدیم خونه با همون اخم : "نهار چی داریم؟" 

منم چون میدونستم ماکارانی خیلی دوست داره میخواستم سخاوت به خرج بدم و خوشحالش کنم: "الان میخوام ماکارنی درست کنم"  

بعد در حالی که روی مبل ولو شد "من چقدر بخبدم !!" (منظور من چقدر بد بختم!!) 

منم دیدم پسری اعصاب نداره خواستم آرومش کنم و تا وقتی غذا درست میشه مشغولش کنم گفتم "پسرم برات سی دی بزارم ببینی؟" 

خیره به دیوار: "نه حوصله ندارم برو نهارتو درست کن!!!" 

من : "!!!!" 

 

بعد نهار در حال تمیز کردن اتاقها بودم که دیدم با یه صدای بلندی گفت:  "مامان!!!!" 

من هم با عجله دویدم تو اتاقش "جان مامان چی شده؟" 

محمد حسین: "این چه وضه؟" 

من:"از چی ناراحتی من که اتاقتو مرتب کردم؟" 

محمد حسین: "خیلی زشته!!!" 

من:"خوب خودت با سلیقه خودت مرتبش کن" 

بعد از ساعتی وقتی برگشتم تو اتاقش یه وضعی بود که نگو اصلا یه چیز سر جاش نبود 

جالب این بود که جفت دستاشو به کمر زده بود و با اشاره سر و پر باد گفت"اینطوری یاد بگیر!!!" 

من : "!!!!"  

کلا دیروز اعصاب نداشت 

شبش خالم که فکر کنم با شوهرش حرفش شده بود زنگ زد  و بعد از کلی درد و دل!!  گفت خوش بحالت شوهر نداری یکی نیست امر و نهیت کنه .. 

گفتم امروز نبودی ببینی چه شوهر غر غر و و بی اعصابی دارم من.... 

 

خدا عاقبت ما رو به خیر کنه...